تبليغاتX
گاه به گاه
امروز شهرم هوای شهر ترا دارد!

مرطوب !خیس!

خنکای صبح سرد گونه هایم را نوازش می دهد!

ببین ! هر کجا باشی دوستت دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 7:31 توسط

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:26 توسط

ببین بعد از تو هیچ کس را پیدا نخواهم کرد که من پیشی اش باشم و او موش من و خیلی راحت و عاشقانه صدایش بزنم کجایی موش من؟

ببین بیش از آنچه فکر می کنی به تو وابسته ام و دوستت دارم!!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:31 توسط

خسته ام خیلی خسته ....راستش را بخواهی به زور راه می روم ....به زورخودم راسر پا نگاه می دارم...تحمل هیچ آدمی را ندارم.... خسته ام نیاز به خوابی چهل و هشت ساعته دارم ....نیاز دارم از همه چیز و همه کس ببرم و به هیچ واقعه ای فکر نکنم.....خیلی خسته ام !

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:6 توسط |

 

این منم 

 به جستجوی نوازش دست تو

بر تیره پشتم

در انتظار فصل جدید بوسه هایت

هوس تنت

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 8:32 توسط

این فاصله هایی  که دستهای من و تو را در مدار سیال زمین حفظ میکند از جایی جز سرنوشت نیرو میگیرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:23 توسط

به يك فنجان قهوه دعوتم مي كني از راه كه مي رسم دستم را مي گيري گونه ام را مي بوسي كيف دستيم را مي گيري و بي آنكه دستم را رها كني به داخل خانه هدايتم ميكني...بي آنكه بنشينم در آغوشت رها مي شوم يله و آزاد ...سرم را روي سينه ات ميگذارم ...موهايم را نوازش مي كني....                                         هيچ نمي گويم هيچ نمي گويي....مهم نيست كه چند ثانيه چند ساعت يا چند سال مي گذرد ...جلوي پيراهنت از اشكهاي من خيس مي شود و دستت در لابه لاي موهاي كوتاه من عرق مي كند ....باز هم هيچ نمي گويي نمي گويم نمي گوييم.... دستت را دور شانه ام حلقه مي كني...با دست دیگر كمرم را مي گيري!!

و مي بوسي مرا بوسه اي طولاني به جبران این همه وقت دوري، آرزو وحسرت!

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 10:27 توسط

دارم می آموزم  که عشق کافی نیست...عاشق بودن برای دوست داشتن کافی نیست ...دارم یاد می گیرم که برای اینکه در ثانیه هایت سهیم شوم عاشق بودن کافی نیست ...برای  لمس لحظه های تو روح خود را حراج کردن کافی نیست. می خواهم یاد بگیرم که توهم مالک تو بودن گناه کبیره این روزهای منست... می خواهم یاد بگیرم که آزادانه اندیشه ات را رها کنم ببینم در روز چند بار بی تابم می کند . دارم محک می زنم خودم را ....می دانی که از عشق های کهنه بوی مانده گی گرفته بیزارم...می خواهم در دشت دوست داشتنت  خود رارها کنم ...در همان کشتزارهایی که دوستشان داری ببینم که نسیمی تو را به من باز می آورد؟

می خواهم دلم را محک بزنم ببینم عادت عاشقی فریب این روزهایم نباشد...

این روزهای من روزهای غریبی است ....کاش یاد می گرفتم که راز درونم گشوده شده ....کاش این همه خودم را نمی کاویدم .... تلاش برای یافتن همان پس کوچه های عجیب و غریب....

نازنین من....به آسمان به ستاره ها بگو که راه را به من نشان دهند ....روح من این جا در لابه لای ساقه های عظیم نی شکر جا مانده است ....آن سو ترک سگ نگهبان مزرعه پارس می کند....پاهایم در سنگینی گل خیس کشتزار به اعماق فرو می رود ....به آسمان بگو راه من کجاست راه را به من نشان بده....بگذار عشقت راه نمایم باشد....

راستی ستاره قطبی ما کجاست؟ دیشب که نبودی آسمان چه تاریک بود تاریک!!!

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:59 توسط |

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

 به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

 تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:0 توسط |

حس جالبی دارم...حس پرسه زدن میان مرگهای پی در پی!

حس قاچاقی زندگی کردن!

حس گم شدن در فاصله های طولانی دو آه

حس دروغین امنیت در پناه بی سایه گی

این صدای موبایل تو من را دیوانه کرد ! کاش هر جا می رفتی با خودت می بردی اش!

این صدا هی به من یاد آوری می کند که تو هیچ راهی نداری ....تسلیم شو....

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:25 توسط |