مرطوب !خیس!
خنکای صبح سرد گونه هایم را نوازش می دهد!
ببین ! هر کجا باشی دوستت دارم...
ببین بیش از آنچه فکر می کنی به تو وابسته ام و دوستت دارم!!
این منم
به جستجوی نوازش دست تو
بر تیره پشتم
در انتظار فصل جدید بوسه هایت
هوس تنت
به يك فنجان قهوه دعوتم مي كني از راه كه مي رسم دستم را مي گيري گونه ام را مي بوسي كيف دستيم را مي گيري و بي آنكه دستم را رها كني به داخل خانه هدايتم ميكني...بي آنكه بنشينم در آغوشت رها مي شوم يله و آزاد ...سرم را روي سينه ات ميگذارم ...موهايم را نوازش مي كني.... هيچ نمي گويم هيچ نمي گويي....مهم نيست كه چند ثانيه چند ساعت يا چند سال مي گذرد ...جلوي پيراهنت از اشكهاي من خيس مي شود و دستت در لابه لاي موهاي كوتاه من عرق مي كند ....باز هم هيچ نمي گويي نمي گويم نمي گوييم.... دستت را دور شانه ام حلقه مي كني...با دست دیگر كمرم را مي گيري!!
و مي بوسي مرا بوسه اي طولاني به جبران این همه وقت دوري، آرزو وحسرت!
دارم می آموزم که عشق کافی نیست...عاشق بودن برای دوست داشتن کافی نیست ...دارم یاد می گیرم که برای اینکه در ثانیه هایت سهیم شوم عاشق بودن کافی نیست ...برای لمس لحظه های تو روح خود را حراج کردن کافی نیست. می خواهم یاد بگیرم که توهم مالک تو بودن گناه کبیره این روزهای منست... می خواهم یاد بگیرم که آزادانه اندیشه ات را رها کنم ببینم در روز چند بار بی تابم می کند . دارم محک می زنم خودم را ....می دانی که از عشق های کهنه بوی مانده گی گرفته بیزارم...می خواهم در دشت دوست داشتنت خود رارها کنم ...در همان کشتزارهایی که دوستشان داری ببینم که نسیمی تو را به من باز می آورد؟
می خواهم دلم را محک بزنم ببینم عادت عاشقی فریب این روزهایم نباشد...
این روزهای من روزهای غریبی است ....کاش یاد می گرفتم که راز درونم گشوده شده ....کاش این همه خودم را نمی کاویدم .... تلاش برای یافتن همان پس کوچه های عجیب و غریب....
نازنین من....به آسمان به ستاره ها بگو که راه را به من نشان دهند ....روح من این جا در لابه لای ساقه های عظیم نی شکر جا مانده است ....آن سو ترک سگ نگهبان مزرعه پارس می کند....پاهایم در سنگینی گل خیس کشتزار به اعماق فرو می رود ....به آسمان بگو راه من کجاست راه را به من نشان بده....بگذار عشقت راه نمایم باشد....
راستی ستاره قطبی ما کجاست؟ دیشب که نبودی آسمان چه تاریک بود تاریک!!!
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
حس قاچاقی زندگی کردن!
حس گم شدن در فاصله های طولانی دو آه
حس دروغین امنیت در پناه بی سایه گی
این صدای موبایل تو من را دیوانه کرد ! کاش هر جا می رفتی با خودت می بردی اش!
این صدا هی به من یاد آوری می کند که تو هیچ راهی نداری ....تسلیم شو....